ماه پیشونی

ماه نماد من است گاهی کامل و گاهی در نقصان

2009/11/25

سلام لطفا برام آدرساتون روبگذارین مرسی

2009/11/21

بعد بلاگفا چشممون به اینجا روشن

بلاگ اسپات زده کل دم و دستگاه ابزار ویرایش رو به هم ریخته
فکر کنم هر جا من برم به همین درد دچار میشم :دی
فعلا که همه ادد لیستام گم و گور شدن
به هیشکیم نمیتونم سر بزنم!!

2009/11/18

  • <می خوام رو صفحه سفید بالا بیارم
    می خوام فحش زیر و بالای همه کائنات رو بدم
    می خوام یه فاک نشون بدم به همه هستی!
    می خوام داد بزنم از صبر کردن خسته شدم
    می خوام بگم از اینکه خوب باشم خسته شدم
    از تحمل از منتظر بودن از مخالف خودم بودن خسته شدم
    نباید یه بچه کوچیک و شیرین رو به این دنیا می آوردم
    آره آره آره مقصرم که نتونستم بگم نه
    نتونستم این بچه نا خواسته رو کورتاژ کنم
    نتونستم زن بشم
    نتونستم خودم رو با شرایط زندگی یه زن ایرانی وفق بدم
    من بی عرضه ام؟ خوب آره هستم
    من به آدمیزاد نمی مونم
    آره همینه که میگی
    خسته ام
    خسته
    هوی خدای نکبت عوضی
    اگه هستی
    اگه گوش داری
    اگه یه جو غیرت داری
    به غیرتت بر بخوره
    بفهم!
    عوضی نمیخواتم بمونم
    یا خودت یه کاری کن!
    یا خودم یه کاری که تو عرضه اونم نداری انجامش میدم!!
    ازت خواستم عاشقم کنی
    بهم انگیزه بدی
    اگه نمی تونی غلط کردی اسمتو گذاشتی خدا
    حالم ازت به هم میخوره از تو از خود خودت
    از تو متا فیزیک نکبت که به درد هیچ کاری نمی خوری!!
    می دونم نیستی و الکی دارم با خودم حرف میزنم
    ولی فرقی نمی کنه
    امشب که تنهام تکلیفم رو باهات روشن می کنم
    +نظرات رو نمی بندم
    اما جون مامانتون نصیحت و توصیه و جانبداری رو بی خیال بشید
    ممنون!!



    +++اینو دو روز پیش نوشتم و حذفش کرد اما مثل اینکه جواب داد به غیرتش بر خورد :دی
    خیلی آرومم
    راستی پریسا مرسی و بوس بوس واسه فونت تا هوما البته تا ما اومدیم به این طرز کار بلاگرر آشنا بشیم زد و کل سیستمش رو بهم ریخت حالا فعلا تو اصفحه نوشتنی همینجا فونت رو اضافه کردم نه تو قالب اصلی و لی نمیدونم چرا چپ چینش کرده :((
  • 2009/11/16

    روشهای بازگو کردن جیش!

    < style="font-family:tahoma;font-size:130%;">دیشب: آرتا و باباییش از بیرون رسیده اند و آرتا داره از کارایی که تا الان انجام داده سخنرانی میکنه یهو وسط حرفش میگه
    مامانی! همین الان از شرکت جیش بهم زنگ زدند بدو بریم دستشویی!!!

    من و مید مشغول جر و بحث بودیم و کلا به حرفای آرتا محل نمی دادیم یهو آرتا صورت میید رو می کشونه طرف خودش و میگه:آقای محترم!!! شما نمی خوای از من بپرسی جیش دارم یا نه؟؟؟

  • چند روزی که مامان به خاطر مراسم ۷ مامان بزرگ مونده بود من مجبور شدم آرتا رو پیش دوست مامانم بگذارم
    خاله مشغول آشپزی بود که رفته تو آشپز خونه و در حالی که به خودش اشاره می کنه میگه: خاله! فکر میکنی اینجا چه خبره؟؟؟

  • من در حالی که کله ام تو کتاب غرقه آرتا میاد بالای سرم و میگه
    مامانی !
    من :بعله!!
    آرتا: اگه دختر خوبی باشی و بهم شکلات پارمیدا بدی من بهت میگم باید با هم بریم دستشویی


    خوب یه چیزی فهمیدم که آرتا اصلا تو نقاشی صبر و حوصله نداره بر عکس خیلی برای ساخت وسیله ها و خمیر بازی وقت میگذاره حالا که سه ساله شده و باید موسیقی رو براش شروع کنم اصلا دل و دماغ این کار رو ندارم
    اینقدر بی حوصله و داغونم که خودمم نمیدونم چمه !
    بچه با هوش هم مصیبتیه ها! هی راه میره و میگه مامانی بیا بوست کنم ! بیا بغلت کنم تا ناراحت نباشی! مسخره تر اینه که هیچکدوم از آدم بزرگای اطرافم نمیتونن بفهمن که از درون حالم بده این فسقلی تا از در وارد می شه دست منو میخونه !

    برچسبها:

  • 2009/11/11

    دل خواسته

    با اجازه یه دوست وبلاگی که شعرش دستمایه این متن شده


    دلم یک اتفاق تازه می خواهد

    چنان تازه چنان آنی !

    که از گرمای بیگاهش دل و دینم بلرزد

    دلم رویای بی آلایشی جانانه می خواهد

    دلم پرواز می خواهد

    از این بیمایه دنیای دد ودون و پر از نفرت

    دلم رویای آرام جوانی را طلب دارد
    برای این تن تبدار و دلمرده
    فقط یک اتفاق تازه شاید راه حل باشد

    برچسبها:

    2009/11/03

    همه مون می ترسیم !
    به همون سردی بود که فکر می کردم به همون راحتی!سرد و آرامش بخش!
    آب رو که ریخت رو صورتش! نفس منم گرفت!
    منم مثل خودش آروم شدم
    مثل همیشه خوابیده بود اما دیگه خر خر نمی کرد
    آرامگاه مثل بهشت بود !
    پر از گل و درختای مرکبات !!
    میوه های تمیز با صدای پرنده ها!
    آروم بخواب مامان بزرگ !!
    با آرامشت منم خوش حالم !

    برچسبها:

    2009/10/22

    هذیانهای ذهن تبدارم

    باید یه پست باشه در خور تو!! نه سر سری و از روی هوس آپ کردن
    تنهایی که همیشه مثل یه موزیک لایت روحم رو قلقلک میده الان به طور سهمگینی تمام لحظه هام رو گرفته نه که ناراحت باشم نه فقط یه حس جدیده!!!
    در لابلای روز مرگیهام بین بوته های فراموشی مثل یه حلقه عتیقه اما نه خیلی با ارزش جا گذاشته بودمش
    یهو الان درست ۴ صبح وقتی پسرکم داروی سرفه شو با زرنگی تمام تف کرد بیرون و منو عصبانی کرد یادت افتادم
    همیشه بودی هیچ وقت تنهام نگذاشتی!
    حالا هم که رفتی همش دلت شور من و آرتا رو میزنه واسه تفریح نرفتی اما این احساس گناه رو داری که چرا باز هم فداکاریت رو کامل نکردی
    شاید نبود تو نبود بابا و کلاس رفتن مییید باعث شده بفهمم که کله پر از بادم بدون شما سه نفر هیچه!!
    همیشه می گفتم یه بچه کافیه اما همون داداشی که تا سالها به خاطر به دنیا آوردنش بهت غر زدم تو مریضی خودش اذیتم نکرد و تا حالش بهتر شد اومد پیشمون تا ماتنها نباشیم
    قربونش برم که عین خودت و بابا ولخرجه و تو گند زدن پول دست بابا رو از پشت بسته!!
    کلی لیمو شیرین و موز گرفته بود واسه ما دو نفر!!!
    می گفتم تو احساساتی هستی من مثل تو دلواپس کسی نمیشم !
    زر می زدم
    دیروز که تلفن میید خاموش بود مثل مرغ سر کنده حالم دست خودم نبود
    فهمیدم چرا وقتی اونقدر اذیتت می کردم فقط گریه می کردی و میگفتی خیلی بدی لیلا و دیگه هیچی نمی گفتی!!
    الان ساعت ۴ صبح تو اتاق ارتا نشستم و به این تسلسل زندگی آدما فکر میکنم
    به اون جمله ای که هزار بار همه مون مسخره اش کردیم
    "مادر نشدی بفهمی چی میگم"
    مامان ناهید!! درسته که اخلاقمون اصلا شبیه هم نیست
    تو مهربون و صبور و مودب و اهل مصالحه ای و من برعکس تو بی خوصله و کم طاقت و آتیشی
    من هیچ دین و ایمون درست و حسابی ندارم و تو تمام کارهات رو به خدا ربط میدی (همین کارت هم کفر منو در میاره آخه خودت خوبی ربطی به دین و شریعت نداره که!!!)
    چون می دونم هیچ وقت اینجا نمی آیی جرات می کنم بنویسم که خیلی دوست دارم مامان
    واسه همه اون شبایی که من وابی تب داشتیم وتا صبح بالا سرمون بیدار موندی و نخوابیده رفتی سر کار
    واسه اون خرید هایی که از سر راه مدرسه میکردی و۴ کیلومتر راه رو با ۱۰ ۱۲ کیلو بار پیاده می اومدی خونه!!
    واسه اون لحظه هایی که مثل خروس جنگی بهت می پریدم و تو می گفتی چیه مامان چرا عصبانی هستی!!
    واسه تمام لحظه هایی که به شوخی بهت گفتم کاری نکردی که! همش وظیفه ات بوده
    واسه همه اون لحظه ها
    دوستت دارم مامان!